قاضی عاشق

قاضی عاشق

گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش

بستانم و ترسم دل قاضی ببری

 

عشق را شاید بتوان جانمایه و شالوده تفکر عین القضات همدانی فیلسوف و عارف ایرانی ((متولد سال ۴۷۶ هجری خورشیدی در همدان - متوفی به سال ۵۰۹ هجری خورشیدی) نامید.با استناد به گفته وی که:(هر چند که می کوشم از عشق درگذرم.عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد و با این هم او غالب میشود و من مغلوب.با عشق کی توانم کوشید؟!)

 

کارم اندر عشق مشکل میشود           خان و مانم بر سر دل میشود

 

هر زمان گویم که بگریزم ز عشق    عشق پیش از من به منزل میشود

 

میتوان دریافت که سینه عارف ما گدازان از لهیب عشق است و شاید علت اینکه نثر وی یکی از دل انگیزترین نثرهای ادب پارسیست همین شوریدگیست که در نهایت باعث میشود سر عین القضات به دست متحجرین و متعصبین آن دوره که افکار و اندیشه های وی را در تعارض با شرع میدانستند بر دار رود و نام وی در کنار منصور حلاج و سهروردی به عنوان یکی از سه صوفی شهید در تاریخ ایران جاودانه شود.

 

مجموعه تالیفات عین القضات به شرح زیر است:

 

تمهیدات، رسالة زبدةالحقایق، رساله یزدان شناخت، شکوی الغریب عن الاوطان الی علماء البلدان، کتاب قری، العاشی الی المعرفةالعوران و الاعاشی، تفسیر حقایق القرآن که ناتمام ماند و چند کتاب و رساله دیگر.

 

اما در این میان شاید بتوان تمهیدات را مانیفست قاضی نامید.کتابی مشتمل بر 10 فصل یا تمهید که در هر تمهید وی به موضوعی خاص پرداخته است.این مکتوب بنا به گفته خود قاضی به درخواست دوستان نزدیک و برای آنها و سالکان یکرنگ نوشته شده و در آن تعاریفی جدید از مفاهیمی چون ارکان پنج گانه اسلام.حقیقت ایمان و کفر.حقیقت و حالات عشق.اسرار قرآن و حکمت خلقت انسان و...ارائه داده است که در این مقال قصد داریم به تمهید ششم یعنی حقیقت و حالات عشق بپردازیم

 

(هر که عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد شهید باشد!)ین جمله آغاز گر تمهید ششم است.قاضی سپس جمله ای دیگر بیان میدارد که امروز هم پس از گذشت چند صد سال مو بر اندام سیخ میکند و ساختار شکنی و شوریدگی عین القضات را به بهترین وجه نشان میدهد:(دریغا عشق فرض راه است همه کس را.دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات تو را حاصل شود!) وی عشق را موتور حرکت بشر میداند و برخلاف سایر عرفا لزوما مرجعی ماورائی برای عشق قائل نمیشود و حتی به صراحت میگوید که چنانچه عشق خالق را در دل احساس نمیکنی عشق و محبوب زمینی را دریاب تا شاید به حقیقت زندگی پی ببری که این گفته ناخودآگاه بیتی از حافظ را به ذهن متبادر میکند:

 

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

قاضی اولین شرط قدم نهادن در وادی عشق را ترک خود میداند و معتقد است عشق تنها وسیله ایست که میتواند انسان را به خدا برساند و به همین دلیل وی عشق زمینی را مجاز میشمرد چرا که آن را سرآغازی میداند برای عشق الهی و رسیدن به سرمنزل مقصود.اما برای نیل به این مقصود عاشق باید از خود بگذرد چرا که:(در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند.عشق آتش است هر جا که باشد جز او رخت دیگری ننهد.هر جا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند)

 

وی حکایت عاشق را همچون حکایت پروانه میداند که بی مهابا خود را به شعله شمع میسپرد و با آتش یکی میشود چنانکه دیگر فرقی نمیتوان میان آن دو گذاشت! که این وحدت وجود و یکی شدن با معشوق در آثار سایر عرفای ایرانی  منجمله عطار و شمس تبریزی مشاهده شده.اما قاضی در تمهیدات قدمی به جلو مینهد و میگوید:(بدایت عشق به کمال عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است.با معشوق چه حساب دارد!) وی نهایت عشق را آن میداند که عاشق از معشوق بگذرد به گونه ای که:(نه در بند وصال باشد و نه غم هجران خورد) چرا که مقصود شوریدگی عشق است و عاشق باید به جائی رسد که وصال یا هجران معشوق تغییری در این شوریدگی ایجاد نکند چرا که عاشق خود را بتمامی وقف عشق کرده است!

 

غمگین باشم چو روی تو کم بینم        چون بینم روی تو به غم بنشینم

 

کس نیست بدینسان که من مسکینم      کز دیدن و نادیدن تو غمگینم

 

عین القضات یک تقسیم بندی سه گانه برای انواع عشق قائل است:عشق کبیر.عشق میانه و عشق صغیر.عشق صغیر را عشق انسان میداند به خدا.عشق کبیر را عشق خدا به انسان و عشق میانه را عشق انسانها به یکدیگر

 

نکته شایان توجه این است که وی عشق انسانها به یکدیگر یا به قولی عشق زمینی را در مرتبه ای بالاتر از عشق انسان به خدا میداند و با این تقسیم بندی عشق زمینی را مسیری مطمئن تر یرای رسیدن به ذات حق و عشق کبیر میداند.عشق میانه یا عشق زمینی مسیریست که به گفته قاضی انسان را به خدا میرساند و در آن حال انسان جزئی از ذات خدا میشود و جز شطح معروف:انا الحق! چیزی بر زبانش جاری نمیشود.به قول مولانا:

 

منصور کجا گفت انا الحق.میگفت:      منصور کجا بود؟خدا بود خدا!

 

هر چند که قاضی عشق الهی را برترین نوع عشق میداند اما به جد معتقد است که برای رسیدن به ذات حق و یکی شدن با وی باید عشق زمینی را تجربه کرد وی عشق مجرد به پروردگار را عشق صغیر میخواند اما عشق زمینی یا میانه نیز در دیدگاه وی وسیله است.چنان که خود میگوید:(از بهر آنکه تا عاشق روز به روز دیده وی پخته گردد تا طاقت بار کشیدن لقا الله آرد)

 

وی دنیا و دلبستیگیهای دنیوی را وسیله ای میداند  که انسان را آماده پذیرش وصال حق میکند و با این تفسیر وی دلبستگی های دنیوی را به هیچ روی مذموم نمی شمارد.وی محمد را مثال میزند که :(اگر نماز و طیب و نساء را محبوب او نکردندی ذره ای در دنیا قرار نگرفتی.این محبت سه گانه را بند قالب او کردند تا شصت و اند سال زحمت خلق اختیار کرد)

وی بر خلاف رواقیون ترویج ریاضت و سختی نمیکند بلکه معتقد است که باید از لذات و دلبستگیهای دنیوی بهره مند شد چرا که این دلبستگیها در حقیقت انسان را آماده پذیرش وصال حق میکنند بنا به گفته وی:(اگر عالم قلم و حبر و کاغذ دوست دارد نتوان گفت که بهمگی عاشق علم نیست.هر که خدا را دوست دارد لابد باشد که رسول او را که محمد است دوست دارد و شیخ خود را دوست دارد و عمر خود را دوست دارد.از بهر طاعت نان و آب را دوست دارد که سبب بقای او باشد و زنان را دوست دارد که بقای نسل منقطع نشود و زر و سیم دوست دارد که بدان متوسل تواند بود به تحصیل آب و نان و الخ..)

 

وی چون جهان و هر آنچه در وی هست را صنع خدا یا همان معشوق میداند نتیجه گیری میکند که:(عاشق خط و فعل معشوق دوست دارد.همه موجودات فعل و صنع اوست و بتبع محبت او دوست داشتن شرکت نباشد) اما وی هشدار میدهد که این لذات فرع هستند و نباید حجاب راه محب شوند تا وی از رسیدن به محبوب اصلی بازماند

 

وی خدا و انسان را لازم و ملزوم یکدیگر میداند و آنها را به جوهر و عرض تشبیه میکند و نتیجه میگیرد که عشق خدا جوهریست که عرضی جز وجود انسان نمیتوان برایش متصور بود و بنابراین نمیتوان بین این دو تفکیکی قائل شد چرا که این دو مفهوم به صورت مجرد از یکدیگر معنای خود را از دست میدهند:(عشق خدای تعالی جوهر جان آمد و عشق ما جوهر وجود او را عرض آمد.عشق ما او را عرض و عشق او جان ما را جوهر.اگر چنانکه جوهر بی عرض متصور باشد عاشق بی معشوق و بی عشق ممکن باشد.و هرگز خود ممکن و متصور نباشد.عشق و عاشق و معشوق در این حالت قایم به یکدیگر باشند و میان ایشان غیریت نشاید جستن)

چو منصور از مراد آنان که بردارند,بر دارند

درین درگاه حافظ را چو  می خوانند, می رانند

 

* جملات داخل پرانتز نقل قول از عین القضات می باشد

 

/ 0 نظر / 5 بازدید